امروز شنيدم كه رفته ائ
و دلم باز شكست
و تنم باز گريست
و نگاهم پي ياري گم شد
من چه تلخم امروز!!!
دلم پرپر مي زند كه نيايي
كه نبينمت
و تو نمي داني
چقدر صبورم
و بيچاره دلم كه هيچ نمي گويد
و بيچاره دلم كه هيچ نمي داند
واي بر من بي تو
واي بر توي ندانسته بي من
افسوس
در تنهايی شکفتم
در تاريکی نهفتم
با سايه سخن گفتم
با عشق به خواب رفتم
از تو خبری افسوس
از تو گذری افسوس
با غربت دل ساختم
تنها و رها ماندم
حال خاکستری سردم
پاييزی و بی برگم
از تو خبری افسوس
بزرگترين آرزوي من برآورده شدن كوچكترين آرزوي توست؟؟؟؟
دختر تنهاي شب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 20:47  توسط نیلوفر
|
تقدیم به تنها عشق زندگیم که خودش و وجودش باعث پاکی قلبم شد
بنام سلطان قلبم بنام عشق بنام تو
دستان مرا بگیر
حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی
و
تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود
دوستت دارم
و
می خواهم در کنار من بمانی
بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود
و
در کنارت بودن را احساس کنم
ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی
و
دستان مرا در حالی که تو را نشانه رفته اند
و
تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند را احساس کنی
لحظه لحظه های تنهایی من با تو و به یاد تو پر می شود
و
بدان تنها تو دلیل زنده بودنی
عاشق بی صدا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 20:43  توسط نیلوفر
|
امشب از آسمان ديده ي تو روي شعرم ستاره مي بارد
در سكوت سپيد كاغذها پنجره هايم جرقه مي كارد
شعر ديوانه تب آلودم شرمگين از شيار خواهش ها
پيكرش را دوباره مي سوزد عطش جاودان آتش ها
آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 11:10  توسط نیلوفر
|
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و
تنهایی من شبیخون حجم تو را
پیش بینی نمی کرد
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 10:34  توسط نیلوفر
|
اونیکه مدعــی بـــــــــود عاشقته
تو رو تـــو فاصله ها تنها گذاشت
بی خبر رفت و تو این بیراه ها
رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت
آه... دل و سوزوندی
آه ... چرا نموندی
من وهر ثانیه و جنون تــو
واسه من همین خیالتم بسه
بذار جاده ها اشتباه برن
ما که دستمون بهم نمی رســـــــــه
نمی رســـــــــــــــــــــــــــــه
با حریر پیله های کاغذی
واســـه من جاده رو ابریشم نکن
من به پروانه شدم نمی رســـم
حرمــت فـــاصلمون و کم نکن
آه... دل و سوزوندی
آه ... چرا نموندی
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 11:16  توسط نیلوفر
|
تو اگر می دانستی
که چه دردی دارد
که چه زخمی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
که چرا تنهایی؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 10:21  توسط نیلوفر
|
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند
+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 11:20  توسط نیلوفر
|
من از دلواپسی های غریب زندگی
دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد
که من تنها ترین
تنهای این تنها ترین شهرم......
+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 11:15  توسط نیلوفر
|
هر چه بیهوده مرا کشت
تبسم بود
تبسم بود
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 12:25  توسط نیلوفر
|
وقتی به نگاهت غم رفتن جاریست
یا سهم من از عشق تب و بیزاریست
من هر چه بخوانم که مرو بیهوده ست
من هر چه بگویم که بمان تکراریست
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 12:18  توسط نیلوفر
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 11:31  توسط نیلوفر
|
|
سهم من از عشق به تو شاید گل سرخی باشد که دست خیلی ها دیده میشه اما در دست تو چیزی دیگری است و گرفتنش از دست تو چیز دیگر . پس اگر تو بیایی من منتظرم که گل سرخ را بگیرم از دستت .

|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 10:39  توسط نیلوفر
|
دوست دارم از پشت هر پنجره ای که باز می کنم . فقط تو باشی.......

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 10:36  توسط نیلوفر
|
خسته ام خسته از همه کس و همه چیز حتی از نفس کشیدن...
امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند ...
اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم .
اونی که مدعی هستی عاشقشی
تنهات گذاشت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 14:48  توسط نیلوفر
|
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 10:1  توسط نیلوفر
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 15:41  توسط نیلوفر
|
وفاداری بیاموزیم ز نیلوفر به هر شاخه ای که می پیچد در آغوشش میمیرد
از طرف دوستم فاطمه جون
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 10:28  توسط نیلوفر
|
عشق مانند هوا در همه جا جاری است.
تو نفسهایت را قدری جانانه بکش.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 15:53  توسط نیلوفر
|
به همه عشق بورز به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن .
می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همین انسان خاکی باشم اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 10:41  توسط نیلوفر
|
دريغا كه همه مزرعه ی دلها را
علف هرزه ی كين پوشانده ست
وهمه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
وكسی فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
وزمانی شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 19:6  توسط نیلوفر
|
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان ميروم وانگشتان خود رابر پوست نازک
شب ميکشم
چراغهاي رابطه تاريکند
چراغهاي رابطه تاريکند
کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد
کسي مرا به ميهماني گنجشکها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردني ست
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 19:3  توسط نیلوفر
|
"به ديدارم اگر می آيی بياا به انتهای جاده غربت به آنجا که آشيانه آخرين کبوتران عاشق
است . به نقطه ای که خورشيد غروب می کند . و راهی ....... آماده سفر ......... ای
عزيز .. سفر به شهری که سکوت فرياد جدايی است. وکبوتران غريبانه می 
گريند.........." 
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 19:2  توسط نیلوفر
|
غريب ولي بودم که دلم اشناي عشق شده بود ولي نميدانستم که در اين کوچه هاي بغض گرفته اين شهر غم همچون قمري سايه گسترده است هر شب که به بهانه اي گريه ميکردم ولي بي بهانه از درد غربت براي اين دل غريب اشک پنهاني مي ريختم نميدانم چراهر گاه دلم هواي کوچه مي کرد خود را پرستوي سپيد سرزمين نام تو ميدانستم نميدانم چرا وقتي چشمام مهمان غم ها مي شد اشک هايم بهترين ميزبان هستند براستي نميدانم
کاش می شد..........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 15:17  توسط نیلوفر
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 15:6  توسط نیلوفر
|
مهربان من ،دوستت دارم

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 13:47  توسط نیلوفر
|
آخر اي محبوب زيبا
بعد از اين دير آشنائي
آمدي خواندي برايم قصه ي تلخ جدايي مانده ام سر در گريبان بي تو در شبهاي غمگين بي تو باشد همدم من ياد پيمان هاي ديرين
آن گل سرخي كه دادي در سكوت خانه پژمرد آتش عشق و محبت در خزان سينه افسرد



اسمتو گذاشتم گل ترسيدم پژمرده شي ، گذاشتم خورشيد ترسيدم غروب كني ، گذاشتم جونم كه اگه رفتي منم برم . 



اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست
وفا انست كه نامت را هميشه زير لب دارم
دختر تنهاي شب

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 15:3  توسط نیلوفر
|
سلام غریبه
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 15:1  توسط نیلوفر
|
*********************************
در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد
عشق ها می میرند
رنگها رنگ دگر میگریند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده با جا می ماند /.....
*************************
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 14:40  توسط نیلوفر
|
آفتابم

با وجود آسمانی خسته ازیک تکه نور
تشنه یک ذره نور
گم درون خویشتن خالی و پوچ
کودکانه
دخترانه
ریشه یک جاهلیت در وجودم جاری است
دشنه ها و زخم مردان کاری است
بر درخت زندگی
آفتابم تشنه یک ذره نور
ذره ای بیداری و اندیشه در جسم زمان
آفتابم ....
گاه بیداری مگر در چشم این انسان منگ
فصل گرد افشانی است؟!!!
ای دریغا ای دریغ.....
خنده بر لبهای جمع٬
نقشی از شادی که نیست!
یک عادت تکراری 
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 14:36  توسط نیلوفر
|
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 14:29  توسط نیلوفر
|